أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

233

تجارب الأمم ( فارسى )

مردم در روزگار او دل آزرده بودند . او مىگويد [ 1 ] : روزى مرداويج در كاروانى بزرگ سوار شده به بيابان رفت و با روش هميشگى خود ، از سپاهيان دور و تنها [ 2 ] راه مىپيمود و كسى دل آن نداشت كه به دو نزديك شود . مردم از سركشى و دليرى او در شگفت بودند كه ناگهان مردى پير و ناشناس سوار چهارپا ، ردهء سپاهيان را دريده مىآمد و مىگفت : كار اين كافر بالا گرفته است ، پيش از پايان گرفتن امروز ، خداوند شر او را از سر شما مىكند ، مردم بهت زده ، گنگ شده بودند . ابو مخلد عبد الله بن يحيا [ 3 ] گويد : من در آن كاروان بوده ديدم ، مردم به يك ديگر نگريسته هيچكس چيزى نگفت و آن مرد مانند باد بگذشت . برخى گفتند : چرا به دنبال او نرويم ؟ و بخواهيم آن را دوباره گويد ، و بپرسيم از كجا مىداند ؟ يا آنكه او را گرفته به نزد مرداويج ببريم ، تا چون گزارش به دو رسد ، نگويد : چرا او را رها كرديد ؟ پس به چپ و راست دويده ، همه جا را گشتند و او را نيافتند ، گويى زمين او را خورده بود ! مرداويج بازگشت و با كسى روبرو نشده ، به خانه رفته ، پوشاك را از تن در آورده ، به گرمابه مدتى دراز بماند . او به « كورتكين [ 4 ] » كه آجودان مخصوص او بود و در گرمابه و خلوتگاه او را مىپاييد دستور داد ، دنبال او نيايد . كورتكين نيز خشمگين شده او را تنها گذارد ، تا تركان * در گرمابه بر سر او ريخته او را كه با يك كرنيب نقره [ 5 ]

--> [ ( 1 - ) ] M : اگر اين بخش جزو كتاب باشد ، بايد گويندهء اين افسانه ، همان ابو الفرج باشد كه در خ 5 : 265 ياد شد . [ ( 2 - ) ] M : دور بودن سردار از سپاهيان و تنها رفتن او ، دربارهء ابو ساج بن ديوداذ ( خ 5 : 290 ) نيز ديده مىشود . [ ( 3 - ) ] M : از دولتمردان مرداويج است ( خ 5 : 486 ) . [ ( 4 - ) ] ن . ك : پانوشت خ 6 : 47 . [ ( 5 - ) ] M : كرنيب چغندر يا كلم قنبيد است ، شايد گرزى مانند آن از نقره داشته است ، يا واژه تصحيف شدهء « كرنيف » باشد كه به معنى چوب دستى است .